|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
یه گنبد فیروزه ای ما بین سیاهی آسمون.
یه جوری با بغض به گنبدش زل زده بودم
که انگار دیگه فرصتی ندارم برای برگشت ..
حس و حال عجیبی بود، یجوری از زمین کنده میشدی
که حس میکردی زیرِ اون سنگ های سفیدی که زیر پات بود،
هیچی نیست...
عطرِ اونجا، نماز خوندن رو به محرابش، تسبیح فیروزه ای ها
هر آدمی که رد میشد، تورو یاد اون مینداخت ...