تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
لب دریا بودیم، دل جفتمون گرفته بود، خلوت کردیم فکر کردیم

روی دو تا سنگ گنده اون جلوی جلو نشستیم، کلی حرف زدیم

گلگی کردیم، بغض کردم، اشک ریختم، قرار شد همه ی تلخی های

این یکسال رو فراموش کنیم، دلم میخواست تا صبح بشینم گله کنم

گله کنم از چیزایی که حقم نبود و هرگلگی که تموم شد

یه سنگ بندازم توی دریا و فراموشش کنم ...

میدونی چندتا سنگ میشد؟؟؟ همه ی گلگی هامو گفتم، دلمو صاف کردم

قول دادیم، قسم خوردیم، یه سنگ گنده برداشت بجای همه ی همش

گفت بیا بجای همه ی گلگی هات اینو بنداز، انداختم، فراموش کردم ...

این بار اولمون نبود، ما قبلا عشقبازیمونو با دریا قسمت کرده بودیم :)


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, عاشقانه های صورتی, یه شمال دو نفره, سفرنامه
+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 23:23 نويسنده 3ilent