|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
روی دو تا سنگ گنده اون جلوی جلو نشستیم، کلی حرف زدیم
گلگی کردیم، بغض کردم، اشک ریختم، قرار شد همه ی تلخی های
این یکسال رو فراموش کنیم، دلم میخواست تا صبح بشینم گله کنم
گله کنم از چیزایی که حقم نبود و هرگلگی که تموم شد
یه سنگ بندازم توی دریا و فراموشش کنم ...
میدونی چندتا سنگ میشد؟؟؟ همه ی گلگی هامو گفتم، دلمو صاف کردم
قول دادیم، قسم خوردیم، یه سنگ گنده برداشت بجای همه ی همش
گفت بیا بجای همه ی گلگی هات اینو بنداز، انداختم، فراموش کردم ...
این بار اولمون نبود، ما قبلا عشقبازیمونو با دریا قسمت کرده بودیم :)