|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
و بر آسمان اين شب های پر از بغض ,
رنگ فيروزه می پاشی ...
"تـــ ــ ـو" می آيی ...
دست اين خيابان های تنها را ميگيريم ...
می رويم تا ستاره ها ...
تا انتهای بغض نطفه بسته ی غروب ها ...
می رويم تا سُرخی آسمان ...
تا سپيدی برف ...
تا خيسی باران ...
می رويم تا بوی خاک خيس ...
تا بوييدن گُل ها ...
می رويم تا روشنای مهتاب ...
می رويم تا عشـــ ــ ـق ...
تا خُـــ ــ ـدا ...
خواب ديدم "تـــ ــ ـو" می آيی ...