|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
هر صبح رو به دیواری بر میخیزد
که روزگاری دخترکی میخواست با رنگ به رنگه رنگ هایش
به روزگار بی رنگی، رنگی ببخشد.
و هرشب رو به دیواری میخوابد
که دخترکش میخواست با رنگ سفیدش
به تاریکی شب ها نوری ببخشد.
هر صبح و ظهر و شام کنار دیواری به نماز می ایستد
که فقط یک دیوار نیست، حوض است، حوض نقاشی!
حیف که نه دیواری را می بیند و نه رنگی، نه نوری و نه حوضی!
کاش میشد روزی چیزی بجز تاریکی ببیند ...