تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...

هر صبح رو به دیواری بر میخیزد

که روزگاری دخترکی میخواست با رنگ به رنگه رنگ هایش

به روزگار بی رنگی، رنگی ببخشد.

و هرشب رو به دیواری میخوابد

که دخترکش میخواست با رنگ سفیدش

به تاریکی شب ها نوری ببخشد.

هر صبح و ظهر و شام کنار دیواری به نماز می ایستد

که فقط یک دیوار نیست، حوض است، حوض نقاشی!

حیف که نه دیواری را می بیند و نه رنگی، نه نوری و نه حوضی!

کاش میشد روزی چیزی بجز تاریکی ببیند ...


فَريـــ ـآد: متولد چشمهايت
+ تاريخ سه شنبه یازدهم آبان ۱۴۰۰ ساعت 0:0 نويسنده 3ilent