تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...

دیروز کلاغ سیاهی از قلبم گریخت

کلاغ سیاهی که هر روز آب و دانه اش می دادم

حالا قلبم درست به اندازه کلاغ سیاهی سوراخ است

به بازار می روم

یک قناری کوچک زیبا می خرم

و برای آنکه تنها نباشم

آب و دانه اش می دهم.

...

پنج سال می گذرد

قناری کوچکم آنقدر قشنگ قار قار می کند که بیا و ببین!

به مادرم گفتم:

اینبار فراموش نمی کنم

پیش از آنکه بگریزد

خفه اش می کنم ...


فَريـــ ـآد: شاعر, مهدی, احدی, نژاد
+ تاريخ دوشنبه هفتم آذر ۱۴۰۱ ساعت 14:14 نويسنده 3ilent