تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
هميشه يک سری حرفها هستند...

 که در وجودت گير کردند و به هيچ کسی نميخواهی بزنی!

هميشه هم يک حرفهايی هست که برای هر گوشی عريانش ميکنی...

و به تنها چيزی که فکر نميکنی اين است که کلمه هايش به کجا ميرسند,

اين کلمه ها به چه چيزی تبديل ميشوند؟ ميدانی؟ کلمه شوخی نيست!

گاهی يک کلمه ای که برای تو معمولی تر از گذر ثانيه هاست,

ميشود حلقه ای از اشک در چشمان شنونده!

و گاهی هم ميشود چاله ای که از خنده روی صورت شنونده ميبينی!

بعضی از کلمات بيشتر از چند لحظه عمر نميکنند,

مثل دود سيگار از گلو خارج ميشوند و دود ميشوند و ميروند که بروند!

هيچ کسی هيچ کجا هيچ يادی از آنها نخواهد کرد,

بعضی هايشان هم چند روز و چند هفته , و شايد هم چند سال!

اما بعضی ديگر از آنها هستند که از سمج بودنشان خسته ات ميکنند,

مانند گوشواره ای باز نشدنی بر گوشت ميچسبند...

و تا ابد در گوشهايت خود را به رخ ميکشند!

عاقبت هم آن کلمات سمج با آدم خاک ميشوند!

آنها همان هايی هستند که هروقت دلشان ميخواهد در يادت رفت و آمد ميکنند,

همان هايی که بدون اجازه در خاطرت روزگار ميگذرانند,

همان هايی که هر از گاهی نگاهت را به نقطه ای بی معنی ميدوزند.

حرفهايی هم هستند که اگر بتوانند خودشان را به گوشهايت برسانند,

از مسخره و بدون معنی بودنشان خنده ات ميگيرد!

خيلی از حرفها به نظر از آخرين روز تعطيلی عيد هم مسخره تر است!

اما هميشه آنها را ميشنوی,

ميدانی؟ به اين هم بستگی دارد که کلمات از لب های چه کسی متولد شود!

اگر همان حرف های چرت و بی معنی را آن کسی که بايد،بزند,

آن وقت است که چنان غوغايی به راه می اندازد...

که تمام فکر و روزهايت را به دور خود ميچرخاند.

جدا از تمام اينها بدترين شکل ممکن اين است که در سکوت فرياد کنی,

فريادی خاموش و بی صدا که فقط بر گوشهای خودت آشنا می آيد!

همان روز را می گويم که با تمام وجودت ميخواستی چيزی بگويی...

اما ميدانستی که نبايد بگويی! لبريز ميشوی!

فقط کافيست کمی با دقت گوشهايت را تيز کنی , ميشنوی؟

همه جا از نعره های بی صدا اشباع شده!

چه گوشهايی که از اين فريادها کَر شدند , چه قلب هايی که لب پَر شدند...

و چه خنده های مصنوعی که از صدای بلندش خود خاموشی هم شرم کرد!

اما اگر خيلی زرنگ باشی تاريکی فريادهايت را...

در قالب شوخی و با کمی خنده ی مصنوعی , روشن ميکنی!

هر شنونده ای که از جنس خودت نباشد فکر ميکند برای عوض کردن حال و هوا,

آن حرفهای با نمک را با گوش هايشان آشنا کردی!

اما چه کسی ميداند که پشت اين شوخی به ظاهر بی منظور,

به اندازه ی هفت شب بی خوابی و هشت روز کم خوابی , خستگی جا خوش کرده؟

چه کسی ميداند که اگر آن شوخی ها ، جدی بودند,

چنان لبخندی روی لبانت لم ميداد که اولين مادر در دنيا بعد از ديدن فرزندش نزد!

ولی هميشه و هميشه پای (اگر) در کار است...

اگر اين بشود چه؟ اگر آن بشود چه؟

اگر هم يک نوع کلمه است , من فکر ميکنم (اگر) صدر اعظم تمام کلمه هاست!

همين اگر ميتواند در يک چشم بر هم زدن حکم اعدام سيلی از جمله ها را صادر کند!

دار ميزند , و تمام ميشوند ميروند پی کارشان,

کلماتی که هنوز از لبانت بيرون نيامده سقط ميشوند! زيرا اگر اينطور ميخواهد!

تو ميمانی و اگر و گوشی که در تب تند شنيدن ميسوزد!

خلاصه اينکه دوست من اين خط خطی پر بود از فريادهای خاموش!

فريادها را جوهر کردم و بر کاغذ کشيدم , با اگر و اماهايمان مخلوط کردم که يک تکه ازش برداری!

اما اگر... هه... بيخيال! شب خوش!


فَريـــ ـآد: شاعر محمد ملک زاده
+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۲ ساعت 23:23 نويسنده 3ilent