|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
دانه به دانه ی اشک ها را خواب کرده ام ...!
و برای بغض هایم لالایی خوانده ام ...!
و به تمام پیچک ها سپرده ام
که بیخ این گلو را رها کنند ...!
اما ... «تنهایی» ، چرا نمی خوابد ...؟!
«تنهایی» را به آغوش کشیده ...
و برایش قصه ها گفتم ...
هزاران یکی بود و نبود ...
من حتی تمام گوسفندانی را که شمرده ام،
خواب کرده ام ...!!!
اما ... «تنهایی» ، چرا نمی خوابد ...؟!
چشمانم پر از خواب است ...
و پلک هایم سنگین ...!
«تنهایی» ...
چرا نمی خوابد ...؟؟؟!