تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...

دانه به دانه ی اشک ها را خواب کرده ام ...!

و برای بغض هایم لالایی خوانده ام ...!

و به تمام پیچک ها سپرده ام

که بیخ این گلو را رها کنند ...!

اما ... «تنهایی» ، چرا نمی خوابد ...؟!

«تنهایی» را به آغوش کشیده ...

و برایش قصه ها گفتم ...

هزاران یکی بود و نبود ...

من حتی تمام گوسفندانی را که شمرده ام،

خواب کرده ام ...!!!

اما ... «تنهایی» ، چرا نمی خوابد ...؟!

چشمانم پر از خواب است ...

و پلک هایم سنگین ...!

«تنهایی» ...

چرا نمی خوابد ...؟؟؟!


فَريـــ ـآد: عنوان حامد عسکری
+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ ساعت 3:3 نويسنده 3ilent