|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
هر کجا که ميروم , تنهايم نميگذارد...
هر روز در آينه ميبينمش...
به او سلام ميدهم...
از کابوسهايم برايش ميگويم...
گاهی نوازشش ميکنم و گاهی هم از خود ميرانمش...
راستش را بخواهيد...
درد دارد که برای چشمانت نيز غريبهــ باشی...