تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
سلام ناردونکم ، دختر نازنازی مامان ...

ناردونه جان باید اعتراف کنم که "مادر تو یک آدم ترسو است" ...

و فقط ادای آدم های شجاع را در می آورد!

نه که از بلندی، از تاریکی، از رعد و برق، از حیوانات،

یا که حتی از تنهایی و این چیزها بترسد ها نه اصلا،

مادرت فقط و فقط از آدمها می ترسد!

نمی تواند به کسی اعتماد کند، نمی تواند با کسی صمیمی شود

می گوید صمیمیت وابستگی دارد، دل شکستن دارد

مادرت می ترسد از وابستگی، از شکستن حرمت ها

از شکستن دل، از شکسته شدن دلش ...

ناردونه جان مادرت "نمی تواند" هیچ دوستی

برای خودش داشته باشد ولی می گوید که "نمی خواهد" !

"نمی تواند" که صمیمی شود، برای همین هیچ دوستی ندارد ...

دوست دارد ها نه که نداشته باشد، هستند آدمهایی که هستند

ولی دوست نیستند، اما دل مادرت یک دوست واقعی برای

خود خودش می خواهد. ناردونکم مادر فدای خنده های قشنگت

مادرت تنها ترین و ترسو ترین زن، روی این کره ی خاکیست!

تو تنهایش نگذار و به او نزدیک شو، او از نزدیک شدن

و از شکسته شدن دلش بدجور می ترسد ...

آنقدر از شکسته شدن دلش می ترسد که از تنهایی نه ...


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, مادرانه های سبز آبی, برسد به دست ناردونه, دل بی دوست دلی غمگین است
+ تاريخ جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 21:21 نويسنده 3ilent