تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
فرقی هم نمی کند که در چه جایگاهی باشند

مثلا مادرت نه پدر بزرگی دارد و نه مادر بزرگی

نه خاله ای و نه دایی، نه عمه و نه عمو ...

نه دختر خاله و ... و... و...

خودت همینطور بقیه اش را حدس بزن!

مادرت حتی برادر هم ندارد!

هیچ کسی هم که "دوست" صدایش بزند ندارد ...

در این بین فقط پدر بزرگ و عمه هستند که واقعا نیستند.

یعنی پدر بزرگ هایش پیش خدا رفته و از اول هم عمه ای نداشته

گرچه داشتم هم فرق چندانی به حالم نداشت ولی خب کلا نداشتم.

ما بقی به طرز مسخره و بی خاصیتی اسمشان در زندگی ام هست

و مجبورم که بگویم مثلا فلان تا خاله دارم و فلان تا دایی و ...

که این بودن های مسخره شان عجیب حرص درآر است ...

دخترم این آدمها ممکن است بعدها مشکل ساز باشند برایت.

مثلا وقتی پدرت به من گفت که حرصش میگیرد که به برادرهایم

بگویم "داداش" چون برایم برادری نکرده اند من نمیدانستم باید

تایید کنم حرف هایش را یا تعصب بکشم ...

من هم مسخره ترین راه ممکن را انتخاب کرده و تعصب الکی کشیدم.

پدرت نگران من بود و ناراحت بود از اینکه تا اسمشان می آید

من سریع چشمانم پر از اشک می شود و بغض می کنم ...

ولی من حقیقت خیلی برایم تلخ بود و شروع کردم به

تعصب الکی کشیدن و طرفداری از "مثلا" اعضای خانواده را

به حق دادن به یک "مثلا" غریبه ترجیح دادم ...

اما واقعیت چیز دیگری بود و این پدر تو بود که برایم عزیز بود

و "مثلا" برادرهایم بودند که غریبه بودند ...

مادر جان مادرم گفته بود که آن زمان دخترها

وقتی برایشان خواستگار می آمد کسی در دلشان

به طرز عجیبی قند آب میکرد و سر لپ هایشان قرمز می شد.

حالا من به تو می گویم که دخترها خیلی دوست دارند که

عزیزانشان در جلسه ی خواستگاری شان باشند.

و برادر هم به گمانم جز عزیز محسوب می شود.

حتی یکبار از پدرت شنیدم که جلسه ی خواستگاری ِ

خواهر ِ دوستش رفته و همه فکر می کردند که برادر عروس بوده ...

و من مدام بغض کردم و هی اشک در چشمانم جمع شد

از نبودن ها، از تنهایی ... بگذریم دلبندم ...

مادر جان دخترها شاید یکی از مهمترین اتفاقات زندگی شان

ازدواجشان است و انتخابشان ...

حالا تو خودت تصور کن دخترکی را که در

جلسه ی خواستگاری اش، در نامزدی اش، در مهمانی،

در حنابندان و عقد و عروسی فردی به اسم "برادر" نیست

و نخواهد بود و وای از روزی که بعدها سروکله اش پیدا شود.

خودت تصور کن که دخترکی که بعدها مادر تو خواهد بود

که چقدر بی ذوق و تنها و پر از بغض بوده ...

بگذریم دخترکم این همه قصه بافتم که بگویم

اگر آدمکهایی در زندگی ات هستند که نیستند و یا بالعکس

از زندگیت پاکشان کن و اگر زورت به پاک کردنشان نرسید

و ردی از آنها باقی ماند در صفحه ی زندگی ات ...

تعصب الکی نکش چون مثل یک عدد چهارپای نفهم

پشیمان خواهی شد و غرورت اجازه ی اعتراف به حماقت

نخواهد داد ...


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, مادرانه های سبز آبی, برسد به دست ناردونه, برادری که هميشه کم دارمش
+ تاريخ جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 22:22 نويسنده 3ilent