|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
بازهم در آن ها غرق شده بودم...
شرمنده ام که لياقت نداشتم جزءِ دعوت شدگان جشنت باشم...
و شرمنده تر اينکه هديه ای نداشتم که دستان خالی ام را پُر کند و
بيش از اين شرمنده ی روی ماهت نباشم...
من گدايی بيش نيستم , دستانم خاليست اما...
مبادا امروز بگذرد و دست های من همينطور خالی بماند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ شرمنده ام که جز بغض و اشک و دل گرفته ام چيزی ندارم که پيشکش مهربانيت کنم...
+ منم گدای کویِ "تـــــ ـــ ـو" , گوشه چشمی به اين گدا بينداز...
+ امروز هنوز تمام نشده و دستان خالی اين گدا هنوز دراز است...