تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
شرمنده ام که ميدانستم با گناهانم از ديدار چشمان تو دور تر ميشوم اما

بازهم در آن ها غرق شده بودم...

شرمنده ام که لياقت نداشتم جزءِ دعوت شدگان جشنت باشم...

و شرمنده تر اينکه هديه ای نداشتم که دستان خالی ام را پُر کند و

بيش از اين شرمنده ی روی ماهت نباشم...

من گدايی بيش نيستم , دستانم خاليست اما...

مبادا امروز بگذرد و دست های من همينطور خالی بماند...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ شرمنده ام که جز بغض و اشک و دل گرفته ام چيزی ندارم که پيشکش مهربانيت کنم... 

+ منم گدای کویِ "تـــــ ـــ ـو" , گوشه چشمی به اين گدا بينداز...

+ امروز هنوز تمام نشده و دستان خالی اين گدا هنوز دراز است...


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, تو همون حس غريبی
+ تاريخ جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 20:20 نويسنده 3ilent