|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
که بخواهد پريشانی و آشفتگی موهايت را با خود شريک کند و
با دستانش به تار تارشان آرامش ببخشد...
که موهايت را شانه کند و خودش هم بجای تو درد بکشد و آنقدر صدای عجيب و غريب در بياورد,
که حواس تو را آن دورتر ها کنار دستانش پرت کند و تو يادت برود که بايد يک درد شيرين بکشی...
که در آخر با کلی ذوق و چشمان پُر از برقش بگويد خوشگل شدی,
که مبادا از درد کشيده شدن موهايت گله ای کنی...
بايد يکی باشد...
که با دستانش جادو کند...
با دستانش لب هايت را غنچه کند و سپس بوسه ای به شيرينی تمام لب هایِ دنيا به تو ببخشد...
بايد يکی باشد...
که مدام دلتنگ دستان و آغوش تو شود و وقت و بی وقت آنها را از تو بخواهد...
بايد يکی باشد...
بدون اينکه لب بگشايی بی هيچ غروری بوسه ها و آغوشش را به تو ببخشد...
بايد يکی باشد...
که محتاجت باشد , در آغوشت آرام شود و پلک های قشنگش را روی هم بگذارد و
به دستانت ايمان داشته باشد که تا صبح نوازشگرش خواهد بود,
به بوسه هايت ايمان داشته باشد که آمارشان در ثانيه به هزار خواهد رفت...
به چشمانت ايمان داشته باشد که نگهبانش خواهند بود...
بايد يکی باشد...
که نبودنت را کم بياورد و بهانه ات را بگيرد و آنقدر گريه کند که شايد کمی بيشتر کنارت بماند...
بايد يکی باشد...
که بی دليل زانوهايش را در آغوش بکشد و با تو قهر کند و ايمان داشته باشد که
يکی هست تا به ابد تمام نازهايش را خريدار باشد...
بايد يکی باشد...
که گاهی تو را پَس بزند و بگويد برو , اما در دلش دعا کند که بمان...
و ايمان داشته باشد که تو هرگز نخواهی رفت و اگر بروی او هم با تو خواهد آمد...
بايد يکی باشد...