|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
وقتی که از همه ی دنیا خستم
دوچرخمو بردارم و رکاب بزنم
تا به بلندترین نقطه ی شهر برسم.
دلم راه رفتن میخواد
وقتی که بغض گلومو گرفته
راه برم، بدوم اونقدر که نفسام بند بیاد
اونقدر که ولو شم رو زمین و به آسمون خیره شم.
دلم راه رفتن روی جدولو میخواد.
دلم میخواد برم روی بلندترین نقطه ی شهر
به چراغای ریز و درشت خونه ها نگاه کنم.
دلم میخواد برم روی پل هوایی و از بالا
به ماشینا نگاه کنم.
دلم میخواد برم رو پشت بوم بخوابم و
تا صبح ستاره هارو نگاه کنم.
دلم میخواد ... دلم میخواد ...