|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
بيا و کنارم بنشين , نزديک تر از هميشه...
ميبينی...؟ ديگر از آن همه فاصله خبری نيست...
ديگر هيچ فاصله ای بين ما نمانده , حتی فاصله ای به اندازه ی يک تار مو...
دستت را روی شانه هايم می اندازی...
با يک فشار بر شانه ام به من ميفهمانی که کنارم هستی...
به من ميفهمانی که به تو و دستانت اعتماد کنم...
و من سکوت ميکنم , سکوتی به عمق تمام نبودن هايت...
صدای زنگ تلفن می آيد , صورتم را بر می گردانم...
تو رفتی...
و من مات و مبهوت به دستانت بر شانه ام فکر ميکنم...
ميشود باز هم برگردی...؟؟؟
بگذار اينبار کمی بيشتر از قبل سنگينی دستت را بر شانه ام حس کنم...
بگذار اين بار کمی بيشتر از قبل فشار انگشتانت را بر شانه ام لمس کنم...
بگذار لمس کنم دستانی را که ميخواستند مراقبم باشند اما هرگز کنارم نماندند...
برگرد , شايد اينبار با "دوستت دارمی" شکستم اين سکوت لعنتی را...
برگرد...