تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
اگر يک شب خدا بودم...

مرگ , اين جدايی آفرين ميان عُشاق را خط ميزدم...

يا به قدر همان يک شب هم شده عقب تر می انداختمش...

کمی عقب تر می انداختمش , تا دو عاشق , يک شب ديرتر از هم دور شوند...

کمی عقب تر می انداختمش , که کودکی تا ابد چشم انتظار پدر مسافرش نماند...

که يک شب بيشتر پدر داشته باشد و يک شب کمتر يتيم بماند...

عقب می انداختمش که مرگ آن پدر , باعث جدايی مادر از فرزندانش نشود...

عقب می انداختمش که سالها بعد آن طرف تر,

دخترکی دلخوش نباشد به برادری که سالها پيش در ميانِ خاطراتِ مادرش جا مانده...

دخترک آنقدر بگردد و بگردد که يکروز برادر گُمشده اش را پيدا کند , اما هر روز از او دور و دورتر شود...

و دخترک قصه ی ما , هميشه در حسرت همان برادر بماند که نزديکش است اما به او نزديک نيست...

و هر روز با خود از ترسش بگويد که...

( دور باشــ ولی نزديکـــ ــ ـ ... "منـــ ــ ـ" از نزديکـــ ــ ـ بودنــ هایِ دور ميترسمـ ...! )

اما کسی نه فريادش را بشنود و نه اشک هايش را بشمارد...

يک مرگ خيلی بيشتر از آنچه که فکرش را بکنيم جدايی می اندازد ,

شايد حتی آدمکهای قرن ها بعد هم درگير يک مرگ در همين حوالی باشند...

اگر يک شب خدا بودم...

شايد آن شب هم مثل همين شب دلم گرفته بود و پر از بغض بودم و

گوشه ای از دنج ترين جای آسمانم را انتخاب ميکردم و زانوهايم را به آغوش ميکشيدم و

آماده ميشدم برای باريدن...

سکوت ميکردم و ميباريدم آنقدر که تمام بندگانم به حال خدايشان بگريند...

شايد هم همان يک شب را به زمين می آمدم و

آغوشم را به کودکی که مچاله شده در خود , گوشه ی يکی از ديوارهای شهر به خواب رفته قرض ميدادم...

اصلا همه ی بی خواب ها را يک جا جمع ميکردم و برايشان قصه ميگفتم و

نوازششان ميکردم که خوابشان کنم...

بعد هم بوسه ای جا ميگذاشتم و به زيبايی همان خواب شيرينشان آرام آرام ميرفتم...

اگر يک شب خدا بودم...

به خواب تک به تک بندگانم ميرفتم و به جای کابوس هايشان ,

يک شاخه رُز سرخ و  آبنبات چوبی رنگارنگی ميگذاشتم تا خواب هايشان را شيرين و رنگی کنم...

اگر يک شب خدا بودم...

زمين را غرق در ستاره ميکردم تا برای يک شب هم که شده بی ستاره ها دلخوش به ستاره باشند...

شايد هم جایِ آسمان و زمين را عوض ميکردم که همه آسمانی شويم...

( و ماهــ ســـ ــ ـتارهـ یِ مشترکـــِ تمامـِ بـــ ـی ســـ ــ ـتارهـ هاستـــ ... )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ خدايا ببخش... تو خدايی و حتی فکر به خدايی کردن هم کُفر است چه برسد به نوشتنش... تو ببخش هذيانات اين مجرم کافر را...

+ بميرم برای خدا که اينقدر تنهاست...


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, زنگ انشاء
+ تاريخ سه شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۳ ساعت 1:1 نويسنده 3ilent