|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
عنکبوت ها بر دَرِ همه ی خانه های شهر تار تنيده بودند ...
خانه ها و آدمکهای اين شهر همه خاکستری شده بودند ...
ديگر صدای کوبه ی درهای قديمی شنيده نميشد ...
و از گُل ميخ های آن ها هم خبری نبود ...
نه خانه ها منتظر خنده های کودکان بودند ...
و نه دَرهايشان ديگر توقع باز شدن داشتند ...
آدمکها هم مانند مجسمه های سنگیِ ميدان هایِ شهر شده بودند ...
و جای قلبـــ ــ ـهايشان هم از تکه سنگی پر شده بود ...
نه اشکی داشتند و نه احساسی ...
همه چيز رنگ باخته بود ...
درست مانند فيلم سياه و سفيد قديمی که ...
دکمه ی (Pause) آن را فشرده باشند ...
"منـــ ــ ـ" خَســـ ــ ـتهـ ام ...
و ميخواهم باز هم چشمانم را ببندم و وقتی چشمانم را باز کنم ...
که همه چيز عوض شده باشد , آدمکها جور ديگر باشند و قلبـــ ــ ـهايشان ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ انگار اين "منـــ ــ ـ ِ" بی رحم هزار سال بود که اين دو تيله ی شيشه ایِ قهوه ای رنگ را در ميان پلک هايم به اسارت گرفته بود ...
حالا که آنها آزاد شده اند اين "منـــ ــ ـ" است که خَســـ ــ ـتهـ است ...