تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
با چشمان وحشی و خونينم روی صندلیِ چوبیِ خاک گرفته ای در

مَتروکِهــ ی کُنجـــ ــ ـ گلــ ـويم می نشينم...

خيره به جايی سکوت ميکنم...

سپس با بی رحمی تمام تک به تک بغضـــ ــ ـها و

ضجهـ زدن هایِ بـــ ـی صدایِ فريـــ ــ ـادهايمــ را ميشمارم...

و با صدای بلند به سکوتـــ ــ ـهایِ احمقانه ـشان ميخندم...

فريـــ ــ ـادهایِ احمق نمی دانند امشب شبـــ ــ ـ ِ آخـــ ــ ـر است...

آخر امشب ميخواهم در همين مَتروکِهــ "منـــ ــ ـ" و فريـــ ــ ـادهايشــ را بـــ ـی صدا دار بزنمــ ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ امشب ميخواهم انگشتانم را ميان گيسوان فريادهايم مشت کنم,

و کِشان کُشان و بی توجه به ناله هايشان آن ها را به مَتروکِهــ ای کُنجـــ ــ ـ گلــ ـويم ببرم...

+ بغض هايم تب کرده اند ,هذيان می گويند...

+ ( گالری تصاوير ) ...


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, گالری تصاوير
+ تاريخ جمعه هفدهم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 0:0 نويسنده 3ilent