|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
مَتروکِهــ ی کُنجـــ ــ ـ گلــ ـويم می نشينم...
خيره به جايی سکوت ميکنم...
سپس با بی رحمی تمام تک به تک بغضـــ ــ ـها و
ضجهـ زدن هایِ بـــ ـی صدایِ فريـــ ــ ـادهايمــ را ميشمارم...
و با صدای بلند به سکوتـــ ــ ـهایِ احمقانه ـشان ميخندم...
فريـــ ــ ـادهایِ احمق نمی دانند امشب شبـــ ــ ـ ِ آخـــ ــ ـر است...
آخر امشب ميخواهم در همين مَتروکِهــ "منـــ ــ ـ" و فريـــ ــ ـادهايشــ را بـــ ـی صدا دار بزنمــ ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ امشب ميخواهم انگشتانم را ميان گيسوان فريادهايم مشت کنم,
و کِشان کُشان و بی توجه به ناله هايشان آن ها را به مَتروکِهــ ای کُنجـــ ــ ـ گلــ ـويم ببرم...
+ بغض هايم تب کرده اند ,هذيان می گويند...