|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
بيا و با آمدنت قدری از سنگينی بارِ اين همه تنهايی بر دوش دخترک را کَم کن...
بيا و آهسته از پشت اين همه چشمانِ بی نا و نا بينا کنارم بايست...
و آهسته تر دستانم را به اسارت دستانت بگير...
"تـــ ــ ـو" که خوب ميدانی بايد کِی و کجا دستی را محکم فشار داد که قلب يک نفر بلرزد...
پس بازهم دستم را بگير و دوباره نيمه ی چپـــ ــ ـ ِ اين "نيمـ منـــ ــ ـ" را خوابـــ ــ ـ کن...
دستم را بگير تا باز هم فشار دست "منـــ ــ ـ" در ميان دست "تـــ ــ ـو" گُم شود...
بازهم بيا و آهسته در گوش دستانـــ ـَت بخوان...
که آهسته و مرموزانه تر از قبل دستانـــ ـَم را غافلگير کنند...
محکم تر از قبل فشار دهند و بيشتر از قبل حبسشان کنند...
من هم قول ميدهم به چشمانم بسپارم که اگر بار ديگر دستانـــ ـَم را در دستانـــ ـَت ديد,
اين "منـــ ــ ـ" خودش را بی تفاوت نشان ندهد...
که لااقل قدر يک نيمـ نگاهـ هم که شده چشمانم را به چشمانت بدوزم,
که ببينی برق بُرَّنده ی چشمانم و فريادِ بی صدایِ پشتشان را...
و به قدر يک نيمـ فشـــ ـار دستانم را محکم تر از دستان "تـــ ــ ـو" فشار دهم...
تا دستانم در ميان دستانت گُم نشود و تو هم بتوانی لمس کنی احساسم را...