تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
نفس مامان ...

مادرت عجله دارد که "تـــ ــ ـو" ,

دانه به دانه ی انگشتهای کوچکت را از ميان مشت هايت بيرون بکشی ,

و با زبانِ شيرينِ کودکانه ات روزی هزار بار اين اعداد را برايم زير و رو کنی ...

اما راستش را بخواهی عزيزکم ميترسم...

ميترسم از روزی که در ميان بازی هایِ کودکانه ات اين اعداد تو را فريب دهند ...

ميترسم از روزی که وقتی دستهايت را بر روی چشمهايت ميگذاری و از يک تا دَه ميشماری ...

وقتی به دَه رسيدی ديگر پيدا نکنی کسی را که از چشمانت پنهان شده ...

 ميترسم که هر روز دستانت را بر روی چشمانت بگذاری ,

و از لابلای انگشتانت نگاه کنی که شايد گُمشده ات روزی بيايد ...

ميترسم از آن روزی که در خيابانهای سيل گرفته دنبال رد پايش بگردی ...

مادر جان حق بده که بترسم از اين اعداد لعنتی ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ همان "يک" را بلد باشی برايم کافيست , آن وقت ديگر نه  فاصله را ميفهمی و نه رفتن ها را ...

فقط اين "يک" کمی تنهايـــ ــ ـی دارد , که تنهايـــ ــ ـی درد ـَش از رفتنـــ ــ ـ کمتر است ...

+ ( گالری تصاوير ) ...

 


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, مادرانه های سبز آبی, گالری تصاوير
+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 17:17 نويسنده 3ilent