تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
بی خبر از دل بلوری اين تيله ها...

چنگ بر آن ها ميزنی و از سقف آسمان چشمانم رهايشان ميکنی...

تيله ها از دستانت سقوط ميکنند و روی گونه هايم می غلطند...

صدای افتادنشان در گوشم می پيچد...

با دستانم محکم گلوی گوش هايم را می فشارم تا نتوانند از هوا نفس بگيرند...

و بر پلک هايم قفلی محکم ميزنم تا شايد تمام شود اين تيله بازی شبانه ی چشمانم...

چشم باز ميکنم...

تيله ها در ميان دستانت بی جان افتاده اند...

و "تـــ ــ ـو" بی توجه به آنها انگشتانت را به هم گره ميزنی...

در تمام مدتی که تيله ها را در ميان انگشتانت بازی ميدادی...

هرگز نديدی چشمان قهوه ای براقم را که در ميان تيله ها برايت به يادگار جا گذاشته بودم...

و هرگز لمس نکردی خيسی اين دو تيله را از لابلای انگشتانت...

باز هم وقت رفتن است و تو بايد بروی...

تو ميروی و من پيلهـــ ــ ـ ميبافم به تيلهـــ ــ ـ ی چشمانت...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ تيله های کودکی هفت رنگ بودند و بغض هايمان بی رنگ ,

اما اين روزها تيله ها بی رنگ شده اند و آدمکها و حيلهـــ هايشان هفت رنگ...

+ نکند فراموشم کنی مثل تيله هايی که نميدانم کجا جايشان خواهی گذاشت...

+ تمام تيله هايم را نذر آمدنت ميکنم...


فَريـــ ـآد: خط خطی های بی صدا, برادری که هميشه کم دارمش
+ تاريخ یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ ساعت 3:3 نويسنده 3ilent