|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
امروز چه شده که "مـــ ــ ـن" بايد برای برگشتنت ,
هر شب اين درها را باز بگذارم ...؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ ميشود بازهم تمام راه ها را باز بگذاری تا به "تـــ ــ ـو" نزديک شوم ...؟؟؟
آنقدر نزديک که ميتوان بر دستانِ مهربانت بوسه ای به يادگار گذاشت و رفت برای هميشه ...
آنقدر نزديک که ميتوان دوستت دارمی گفت و در چشمانت غرق شد ...
آنقدر نزديک که ...
اما نهــ ...
تنها بازیِ لبـــ ــ ـهایِ من و دستان تو اين است که ,
با انگشتانت تک به تک نفس هايم را بچينی و تا ابد در جيبت پنهانشان کنی ...
مدت هاست که از اين لبـــ ــ ـها ,
نه دوستتـــ ــ ـ دارمی غنچه کرده و نه بوسه ای شکفته ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ تا چشمانم را گشودم گُم کردم دستانتـــ ــ ـ را ... بازهم من ماندم و "کاش" هایِ من ...
+ بازهم دستانت را ميخواهم که روی قلبم بگذاری و من زمان را تا به ابد نگه دارم ...
امشب دلی کشيدم , شبيه نيمه سيبی ...
که به خاطر لرزش دستانم ,
در زير آواری از رنگـــ ــ ـها ناپديد ماند ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اما دير فهميديم که او زودتر از ما قد می کشد ...
لَبـــ ـ ـهایِ سُرخِ کدامــ عاشِقـــ ــ ـ بر شکوفهـ های انار دلبری کردهـ ,
کهـ دلــِ انارهايمــ را اينگونهـ در حسرتـــ بوسهـ ای خونـــ کردهـ ...؟؟؟
بــ ـی شکـــ رازی نهفته در دلــِ آن بوسه بودهــ ...
وگرنهـ هر بوسهـ ای لايقِ اين سُرخـــ ــ ـی نيستـــ ...
مدتيست تفاوت ميان فرياد و سکوتم را نميدانم ...
نميدانم فريادهايم بی صدا شده اند ...
يا که سکوت هايم پُر از فريادند ...
گاهی سکوت ميکنم و گاهی هم فرياد ميکشم ...
اما تفاوتشان را نميدانم ...
.
.
.
بازهم در آن ها غرق شده بودم...
شرمنده ام که لياقت نداشتم جزءِ دعوت شدگان جشنت باشم...
و شرمنده تر اينکه هديه ای نداشتم که دستان خالی ام را پُر کند و
بيش از اين شرمنده ی روی ماهت نباشم...
من گدايی بيش نيستم , دستانم خاليست اما...
مبادا امروز بگذرد و دست های من همينطور خالی بماند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ شرمنده ام که جز بغض و اشک و دل گرفته ام چيزی ندارم که پيشکش مهربانيت کنم...
+ منم گدای کویِ "تـــــ ـــ ـو" , گوشه چشمی به اين گدا بينداز...
+ امروز هنوز تمام نشده و دستان خالی اين گدا هنوز دراز است...
شبيه همان يادگاری هايی که کف دستانمان با خودکار مينوشتيم ...
شبيه همان رُزهای وارونه بر ديوار سفيد اتاق که هر روز انتظار خشکيدنشان را ميکشيديم ...
شبيه گلبرگ های خشکيده ی لای دفتر ...
و من نيز در ميان همين يادگاری ها جا خواهم ماند برای هميشه ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نام ها بهترين يادگاری اند ...
و "تـــ ــ ـو" بازهم ...
ميهمان خانه ی چهارضلعی کوچکم باش ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خود را محکوم ميدانست...
محکوم به جرم تولدش...
محکوم به جرم بی گناهی تمامِ آسمان ها...
محکوم به جرم دزدی...
آری دلبرکم تو محکومی...
محکوم به جرم ربودن ماه از دلِ آسمان...
تو همان محکومه ی شبِ چهارده هستی که با تولدت,
ماهِ شب ها , از شرمش خود را در گورستان آسمان ها زنده به گور ساخت,
که ماه , تنها يکی باشد و آن هم ماهِ شب چهارده ی زمينی...
تو محکومی به جرم ماه بودنت قشنگکم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ ماهِ من تولدت مبارک...
+ (محکومهــ یِ شبـــ ــ ـ 14) ...
هر کجا که ميروم , تنهايم نميگذارد...
هر روز در آينه ميبينمش...
به او سلام ميدهم...
از کابوسهايم برايش ميگويم...
گاهی نوازشش ميکنم و گاهی هم از خود ميرانمش...
راستش را بخواهيد...
درد دارد که برای چشمانت نيز غريبهــ باشی...