|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
ماهـــ ـی کوچک تُنگـــ ـَم خيلی سَبک شده بود ...
بی وزن و رها آمده بود روی آبـــ ــ ـ ...
و با آن چشمـــ ـان خاموشـــ ـَش , بی صِدا نگاهم می کرد ...
شايد خسته شده بود از اين همه مُعَلق ماندن ...
آمده بود روی آب لَم بدهد و اينبار به جای غروبـــ ــ ـ ,
به ســـ ــ ـتاره های اين آسمان بی ســـ ــ ـتاره نگاهی کند ...
و يا شايد می خواست در حوض سياه آسمان به ماهـــ ــ ـ زل بزند و
بی صدا غرق شود ...
هر چه که بود و هر چه که دلش می خواست ...
رَفتنـــ ــ ـ را خوب بلد نبود ...
نَه "منـــ ــ ـ" و نَه دل تَنگ اين تُنگ بلور ,
باور نکرديم رَفتنـــ ــ ـَش را ...
.
.
.
نميدانند اين اَسبـــ ــ ـ سَرکِشـــ ــ ـ ...
تنها رامــ ِ تـــ ــ ـوست ...
"تـــ ــ ـو" , هم برايم سرابـــ ـی بيش نيستی ...
سَـــبز آبـــی ها که دلبری کردن نياموخته بودند ...
اينبار دست به دامان اين سُـــرخی ها می شوم ...
شاخه گُلـــ ـی , سُرخـــ ــ ـ ...
اَنـــ ـاری , سُرخـــ ــ ـ ...
لَبـــ ـانی , سُرخـــ ــ ـ ...
و ...
گونـــ ـه هايی , سُرخـــ ــ ـ تَر ...
اما ناگهان ...
پيراهن سفيد "تـــ ــ ـو" ,
تمام رَنگـــ ــ ـهايم را , نقشـــ ــ ـ بَر آبـــ ــ ـ می کند ...
"تـــ ــ ـو" کنارم باشی ...
تُنگـــ ــ ـ و حُوضـــ ــ ـ و دَريـــ ــ ـا چه تفاوت دارد ...?؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ