|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
بايد بگذرد ...
که ببينمت ...؟؟؟
مست و حيرانم کرد ...
آخر اين لب شکرت ...
سر به بيابانم کرد ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ عنوان : | مريم ملکی |
ضامن چشمانم ...
بگذار يک دل سير ببينمت ...
ضامنم باش ...
ضامن دستانم ...
بگذار يک دل سير بفشارمت ...
ضامنم باش ...
ضامن لب هایم ...
بگذار يک دل سير ببوسمت ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ هيچ نکرديم و خدمتگذار خادمانت شديم ... چه کنيم خادم کويت باشيم ...؟
که پَر زدن نمی داند ...
از زمين کَندی کسی ...
که راهِ آسمان نمی داند ...
از ميانش يک "تو" کَم می شود ...
و بر آسمان اين شب های پر از بغض ,
رنگ فيروزه می پاشی ...
"تـــ ــ ـو" می آيی ...
دست اين خيابان های تنها را ميگيريم ...
می رويم تا ستاره ها ...
تا انتهای بغض نطفه بسته ی غروب ها ...
می رويم تا سُرخی آسمان ...
تا سپيدی برف ...
تا خيسی باران ...
می رويم تا بوی خاک خيس ...
تا بوييدن گُل ها ...
می رويم تا روشنای مهتاب ...
می رويم تا عشـــ ــ ـق ...
تا خُـــ ــ ـدا ...
خواب ديدم "تـــ ــ ـو" می آيی ...
در چشمانـــ ـَش ...
مآهـــ ـی گُم شده ای بود ,
که گُمان می کرد ...
روزی به دريا خواهد رسيد ...
بر سه جلدم نوشتند "معصومه" را ...
ببخش بانو که "معصوم" نَـ ـبوده اَم ...
عمريست يَدَک کشيده اَم "معصومه" را ...
جایِ خآلی به اين بُزرگی را ...
پُـــر کنی ...
دروغی بيش نيست ,
که دستـــ ـانت را گرم می کند اما ...
دلـــ ـَت را نـــه ...
در ميان کدام يک از ...
خَلسه های خيسم ,
به خواب رفته ای ...؟
که اينچنين "تـــ ــ ـو" را ...
به تماشا نشسته ام ...؟
دست خيالت را می گيرم و
قدم می زنم ...
رد پايی از "تـــ ــ ـو" نيست ...
کجايی بـــ ـی نشانِ منـــ ــ ـ ... ؟
يک رَج از زير ...
يک رَج از رو ...
زير و رو می کنی ,
اين همه پريشانـــ ــ ـی را ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ عکاس :|محکومه شب 14|
کسی که دلـــ ـَش , سَنگـــ می شود ؟؟؟
بنشين خستگی از تَن بتَکان | بنشين حال بَد ـَت را بِرَهان ...
بنشين خيره ی اين دوربين شو | بنشين نور ببين و نور شو ...
بنشين حال مرا خوب ببين | بنشين چشم مرا خون ببين ...
بنشين هست مرا با "تو" سُخَن | بنشين نيست مرا نای بُدَن ...
بنشين وای لباسـ ـَت خاکيست | بنشين وای دو چشمـ ـَت خاليست ...
بنشين حالِ دلـ ـَم طوفانيست | بنشين روز و شبم بارانيست ...
بنشين قافيه ی شعرم باش | بنشين زمزمه ی روحم باش ..
بنشين خستگی اَت را دَر کن | بنشين حال مرا بهتر کن ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ خسته ی راهی و لباسـ ـَت خاکيست | تشنه ی آبی و دو چشمت خاليست ...
The greatest distance on earth
,is not north and south
it is when I am right in front of you
.and you do not know that I love you