|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
بی پناهیِ یه زن و بدبخت شدنش
دومیشم بچه ای که بی پدر شد ...
دنیا از آنچه که فکر میکنیم بی رحم تره :'(
اینبار بخاطر بدی های من و خوبیای تو!
+ کی خونه ست؟؟؟
- هیچکی خودم تنهام
+ مامانت کجاست؟
- رفته باشگاه
+ بابات کجاست؟
- با دوستاش رفته ولگردی
+ ... :/
- تو بیا پیشم، تنهایی بیای ها!
به هیچکسم نگو، گولشون بزن
بگو میرم مردِسِه!
+ o-O ...
"شوهر" قد بلند از کجا باید پیدا کرد...؟
منم بارها در جواب گفته بودم
شوهرِ قد بُلند باید منو پیدا کنه...!
باید اعتراف کنم که بزرگترین ترس زندگیم
کوتاهیِ قدِ همسرِ آینده بود، و از چیزی که ترسیدم
سرم نیومد ... :)
چرا نگران منین که شوهرم قدش کوتاس یا بُلند؟
میشه یکی از این دومتریا واسه من نباشه؟
+ همون جوری که یه خری پیدا شده تورو با این اخلاقت
تحمل کنه، یه خری هم منو تحمل میکنه ... :)
جوری که از صدایِ خوابم، از خواب پریدم :/
گیجی و حواس پرتیه :D
.
.
.
- چرا هروقت بهت زنگ نمیزنه اینجوری میشی؟؟؟
+ تو از کجا میدونی؟؟؟
- مگه میشه ندونم؟ امروز که زنگ زد، دیگه چته؟؟؟
دلتنگی را نمیتوان گریست!
دلتنگی را باید فریـاد زد ...
از شونه های پهن و ورزشکاری خوشم میاد
ولی دوست دارم شونه های خودم کوچیک شه؟!
لباسای تنت و کفش های پات و وسایل خونته
میگن نکنه یوقت یچیزی بخره و ما ازش نداشته باشیم[!]
ولی باید بگم کور خوندین، من سلیقه دارم که شما ندارین :D
سلیقه رو هم که هیچ جای دنیا و تو هیچ مغازه ای نمیفروشن :)
نه تخریبتو خواستیم، نه تعریفتو !
امیدوارم به جایی برسم که تقلید و حسادت
و انتقادای ناسازنده ی دیگران، حالمو خراب نکنه :)
از روی هر قصد و قرضی که هست. از روی حسادت، شوخی،
اختلاف سلیقه و اختلاف نظر، هر نیتی که داشتی اون موقع
لطفا رو حرفت بمون! چون بعد از ناراحت کردن طرف مقابل
و شاکی شدنش، دیگه تعریف و تمجید و تایید کردنش بی فایده ست!
تعریف کردنای اینچنینی دیگه بی ارزش میشه و حتی اگه آدم بخواد
نمیتونه که باورشون کنه. چون حس میکنه دروغه و فقط رفعِ
دلخوش شدنِ طرف مقابل استفاده میشه و جا داره که
طرف مقابل هم در جوابِ اون شخص و بجای تشکر و ذوق و لبخند.
با یه عَر عَر سرو ته قضیه رو هم بیاره و به احمق فرض شدنش
خاتمه بده. :)
واقعا چندتاشون "دوست" بودن؟ برای چند نفر "دوست" بودم؟
خلاصه ی کلام که دوستای من به محض پاک شدن تلگرام
بسیار کمرنگ و محو شدن، اینا مهم نیست فقط یسوال ذهنمو
مشغول کرده. یعنی رفاقت های پسرام اینجوریه؟
دارم تمرین میکنم بجای زنگ و پیامهای زیاد
جلوی احساسمو بگیرم تا خودت پیدات شه :)
شما تا یه جایی مسئولین، مسئول اینکه ببینین
بچه تون هر شب مسواک میزنه یا نه؟ بعد از حمومش
موهاشو خشک میکنه؟ بعداز هر سرویس دست و پاهاشو میشوره؟
آب دستشو رو فرش ها نریزه؟ پاشو با چی خُشک کرده؟
تهِ لیوان آبش چکه میکنه؟ چقدر روغن میریزه تو غذا؟
ظرف هارو چجوری و با چه زوایایی میچینه تو ماشین؟
چی تنش میکنه؟ چجوری آرایش میکنه؟ لاک میزنه؟
نماز میخونه؟ هوووووووووووووووووووف ...
پس قدرت انتخاب و اون استقلالی که خدا در اختیار انسان
گذاشته کجاست بابا؟ من بعداز 23 سال هنوزم اینارو میشنوم...
حرف، یه بار، نه دو بار، نه تهش سه بار ارزش داره ...
دیگه بعد از اون فقط لج طرف مقابلو درمیاره.
درسته که از اول تا آخر زندگیم هرکاری که خودم خواستم انجام دادم.
از این به بعد زندگیمم به هیچ وجه به شما مربوط نیست ...
اونجوری که بخوام راهمو میرم، قرار نیست کسی تو قبر من باشه!
حالا علمشو داشته باشی و بری رو منبر حرفی نیست.
حرص درارترین اتفاق دنیا بی سوادی و ادعاست!
اینکه خودی نشون بدمو خیلی خوب بلدم ...
همون موقع که دست کم گرفته بودیم
اونقدر تلاش کردمو عرق ریختمو دو پله دو پله اومدم بالا
که خودتم فکرشو نمیکردی من که فروختیم به اون
شاگرد تازه واردت، اینجوری خودمو نشون بدم!
حالام که واسه من شاخ شدی و جواب منو نمیدی،
راهشو بلدم خودمو ثابت کنم ...
شایدم هزار بار عاشقِ یه نفر شدم!
نمیدونم کِی و کُجا داستانِ این عشق شروع شد
ولی یروز که چشمامو باز کردم دیدم جلوی یک جفت چشمم!
یه جفت چشمِ قهوه ای، چشمای قهوه ایِ ترکمنی ...
اصلا ترکمنی یا بادومی بودنش مگه فرق داره؟!
مهم اینِ یه جفت چشم مالِ "تو" باشه...
این مالِ "تو" بودنِ که بهش زیبایی میده :)
چشمای من مورب روبه بالا و چشمای تو مورب رو به پایین.
این مورب بودن که توی نگاهمون انحراف ایجاد نمیکنه؟؟؟
برای من نگاهت مهم بود که اونقدر غرقش شده بودم که
حتی پلک هم نمیزدم، فقط بی صدا اشک میریختم :)
طاقت دیدنِ اشکامو نداری، لب وا میکنی که سکوتو بشکنی
میخوای حالمو عوض کنی و جلوی اشکامو بگیری!!!
انگشتمو به نشونه ی سکوت روی لبات میذارم
با چشمام بهت میگم: دلت میاد وقتی چشمامون
انقدر قشنگ عشقبازی میکنن، خلوتشونو بهم بزنی؟
حالم از نوشته های گذشته و بچه بازیام بهم میخوره
دلتنگ شدن برای کسی که حتی تاریخ تولدتم یادش نیست،
اونو در حد عشق، بالا بردن و براش عاشقانه نوشتن،
مسخره ترین حس دنیاست ...! حرصم میگیره از این همه
بچه بودن، از این همه حماقت، از این همه خنگی، از این همه خریت!
شاید یروز نوشته هایی رو که دوست دارمو یه جا یادداشت کردمو
اینجا رو پاک کردم ... خیلی مسخره ست ...
چجوری ممکنه بازم همدیگه رو ببینیم؟
شاید یروز اتفاقی توی خیابون!
خدا میدونه کِی و کُجا، شاید همین فردا
شاید یروزی که دَست دخترمو گرفتم
و همینجوری که میخوایم از خیابون رد شیم
یدفعه پشتِ یکی از چراغ قرمزای شهر
چشمام، دو تا چشمِ قهوه ایِ آشنا میبینه ...
.
.
.
یواشکی مکالماتمون رو ضبط میکنم :)