|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
امشب کجا تابيده ای , چشم انتظارم ماه من
شب را کجا خوابيده ای , دل بی قرارم ماه من
هر شب کنار پنجره در انتظارت بوده ام
تا در بيايی از افق , رويت ببينم ماه من
من گرچه در روی زمين , در بر نمی بينم تو را
شب رستگارم ميکنی گر رخ نمايی ماه من
هر زمينی ماه دارد هر قراری بی قرار
من که شب را بی تو سر کردم چه گويم ماه من
در حسد چون آتشم از برکه ی کوچک چرا
تا سحر عکس تو را در چشم دارد ماه من
در غمت می گريم از ابری که رويت می کشد
لطف کن رويی به من بنما دمی ای ماه من
با ستاره رازها گفتم سحر شد بی وفا
بر نگاهت قانع ام , مهتاب کن ای ماه من
آنقدر از دوريت من می سرايم در زمين
تا که از هفت آسمان پايين بيايی ماه من
دِلـــ ـَم را سپردم به بنگاه دنيا ...
و هِی آگهی دادم اينجا و آنجا ...
و هر روز برای دِلـــ ـَم ,
مشتری آمـــ ـد و رفتـــ ــ ـ ...
و هِی اين و آن سَر سَری آمـــ ـد و رفتـــ ــ ـ ...
ولی هيـــ ــ ـچ کس واقعا ,
اتاق دِلـــ ـَم را تماشا نکرد ...
دِلـــ ـَم قفلـــ ــ ـ بود ,
کسی قفلـــ ــ ـ قلبـــ ــ ـ مرا وا نکرد ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ ( رنگـــ ــ ـ خـــ ــ ـدا ... )
.
.
.
منـــ ــ ـ و تير چراغ برق
دردمان يکيست ...
شبـــ ــ ـ که می شود ,
سَرمان تاريکـــ ــ ـ ,
دِلـــ ــ ـِمان پُر نـــ ـور ...
صبحـــ ــ ـ که می شود ,
سَرمان سنگينـــ ــ ـ ,
دِلـــ ــ ـِمان خاموشـــ ــ ـ ...!
دستانـــ ــ ـ تنهایِ "منـــ ــ ـ" , تنهـــ ـا ماندن را ...?؟
پس تکليف آن همه احساســـ ــ ـ ...
که لا به لایِ مـــ ــ ـوهايت جا ماند چه می شود ...?؟
.
.
.
رنگـــ ــ ـ ها هم بــ ـی رنگـــ ــ ـ می شوند وقتی که ...
رنگـــ ــ ـ چشمانـــ ــ ـ "تـــ ــ ـو" در ميان آنها نَـ ـباشد ...
می بينی ...?؟
بــ ـی نگاهـ ِ مهربانـــ ــ ـ "تـــ ــ ـو" ,
حتی حوضـــ ــ ـ فيروزه ای هم , خاکســـ ــ ـتری می شود ...
کفشـــ ــ ـ هايم را به چمدانــ ـَت گره زده بودم ,
که هرگاه هوس "رفتنـــ ــ ـ" به سرت بزند ...
مـــ ــ ـرا هم با خودتـــ ــ ـ ببری ...
از کجا بايد می دانستم بـــ ـی چمدان ميروی؟ ...