|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
خدايی ميشدم که خدايی کردن نمی داند) ...
.
.
.
بعد ها که تو به دنيا بيايی ...
مادر هم , درست به قدر تو کوچک خواهد شد ...
کوچک ميشود که بيشتر بتواند درکت کند و کنارت باشد ...
از همين حالا ميتوانی روی دوستی ام حساب کنی عروسک قشنگم ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ بعد ها که تو بزرگ شوی , من باز هم کوچک ميشوم و اينبار نوبت توست که تنهايم نگذاری ...
بيســـ 20 ـــت سال حسرت شاخه ای گُل به دلــ ـَت مانده ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
احساس که نباشد , نوشتن هم بی معناست ...
ميخواهم در ميانِ همين " فَريـــــآد ـهایِ بيـــــصدآ ",
دفن کنم " منـــ ــ ـ " ـيت گذشته ی تلخم را...
20 سالی گذشت ...
21 سالگی مبارک ...
تو مدام اصرار ميکنی که بگذارم 90 دقيقه چشمانت را از من قرض بگيری و من مدام ناز ميکنم...
تو پيروز ميشوی و خودت را آماده ميکنی برای 90 دقيقه فوتبال...
و من خودم را آماده می کنم برای 90 دقيقه زُل زدن به "تـــ ــ ـو"...
تو روبروی تلويزيون با هيجان مينشينی...
و من آن دورتر ها غُر غُر کُنان در آشپزخانه مراقب تک به تک حرکاتت هستم,
مدام در دل قربان صدقه ات ميروم و 90 درجه بيشتر دوستت ميدارم...
ناگهان در اين ميان دلم شور ميزند و نگران ميشوم,
که مبادا چشمانت به آن رنگ سبز زمين عادت کند و رنگ چشمان مرا از خاطر ببری...
الکی برای خودم کار ميتراشم و وانمود ميکنم که از پس انجامشان بر نمی آيم...
مدام تو را صدا ميکنم که مبادا اين دقايق , مرا زيادی از تو دور کند...
گاهی هم کنارت مينشينم و طرفدار همان تيمی ميشوم که تو طرفدارش هستی...
برای 90 دقيقه هم که شده خانه ی غبار گرفته از سکوتمان را پُر از صدا ميکنيم,
و کنار هم 90 دقيقه خاطره ميسازيم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ 90 دقيقه به من زُل بزن , من تضمين خواهم کرد که 90 سال بيشتر دوستت داشته باشم...
+ آدمکها بهانه اند برای نوشتن... مينويسم که اين کلمات را تزيين کنم برای آمدنت...
نه آغوشت را می خواهم ...
نه يک بوسه ...
و نه ديگر بودنت را ...
همين که بيايی و از کنارم رد شوی کافيست ...
مرا به آرامش می رساند ...
حتی اصطکاک سايه هايمان ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دَرد تنـــ ــ ـهايی را دو چندان می کند ...
خط چين های سفيد کدام جاده را دنبال کنم
که درختانش قامت تو را در آغوش کشيده باشد...؟؟؟
به گمانم بايد اينبار خودم دست بکار شوم...
اين خط های تکه تکه را از شاخه شاخه ی جاده ها بچينم
و بی هيچ فاصله ای تا ابد کنار هم بنشانمشان...
کسی چه ميداند , شايد اينبار من و تو هم به هم نزديکتر شديم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ چرا يکی از همين خيابان های شهر اتفاقی چشمان مرا به تو نميرساند...؟؟؟
"تـــ ــ ـو" هم که هيچوقت نمی آيی ...
ميخواهم بدهم دَرهایِ بـــ ـی دستگيره بسازند برای اين خانه ...!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
که امروز در انتظار بوسه ای , اينچنين به لب هايم خيره ماندی...؟
فرياد چشم هايم را در کدام گورستان زنده به گور کردی...
که امروز در انتظار نگاهی , اينچنين به چشمانم خيره ماندی...؟
دفتری را که "دوستت دارم هايم" را برايت سر مشق زدم کجا جا گذاشتی...
که امروز يادت افتاده بايد مشق هایِ ننوشته ات را دقيق بنويسی...؟
دستانم را در ميان کدام خاطراتت رَها کردی...
که امروز در انتظار دستانم , اينچنين در پِی من هستی...؟
بيا و کنارم بنشين , نزديک تر از هميشه...
.
.
.
همهـ یِ ساعتـــ ــ ـهایِ شهـــ ـر را بهـ قتلـــ خواهمـ رساندـ ...
و بجایِ تکـــ بهـ تکـــ ـشان ساعتـــ ــ ـهایِ بــ ـی عقربهـ خواهمـ ساختـــ ...
که نَه بيمـــ ـی برای ديدنـــِ کابوســـ هایِ رفتنـــ ــ ـت داشتهـ باشمـ ...
و نَه به اُميـــ ـدِ آمدنـــ ــ ـت , خيره خيره در آنها غَرقـــ شومـ ...
.
.
.
با اينکهـ ميدانمــ ممکنـــ استـــ روزی در ميانـــِ يکی از همينـــ عکســـ ــ ـها,
خودمـــ ــ ـ را برایِ هميشهـ جـــ ــ ـا بگذارمـ ...
که بلد باشد دل تو را با خودش ببرد آن دورتر ها کنار خودش ,
که در تمام لحظه های نبودنش دلت گرفته باشد ...
.
.
.
مدام به من خنديدن را يادآوری کند...
بگويد بخند تا چالِ کنارِ لَبـــ ــ ـ هايت را بوسهـ بکارم...
بگويد بخند تا آن نشانه یِ کوچکِ سمتِ چپِ لَبـــ ــ ـ ـت را بردارم و
سمت چپِ سينه ام درست روی قلبمـــ ــ ـ نشانهـ ی تو را بگذارم...
بگويد بخند تا با خنده هايت همه بخندند و باز هم به همه آرامش دهی...
بگويد بخند که با خنده ناز تر ميشوی...
شايد روزی کسی پيدا شود که...
منـــ ــ ـی که هستم را بخواهد , نه منـــ ــ ـی را که دوست دارد باشم...
اما شب ها خواب را بر چشمانم حرام ميکنی ...!
تو که باشی من جادوگر خواهم شد...
تمام بستنی های شهر را جادو ميکنم که زودتر آب شوند...
که دستانمان هم طعمِ وانيلی پسته ای بگيرد و تند تند زبان بزنيم که مثلا پاک شود...
تو که باشی من دل تنگ خواهم شد...
برای طعم آن بستنی که نکند ديگر تکرار نشود بغض ميکنم و چشمانم را از تو ميدزدم و
مثل دختر کوچولوهایِ بهانه گير زير گريه ميزنم...
تو که باشی...
اشک های من بهانه ی خوبيست برای رسيدن دست هايمان به هم...
و من برای تمام بستنی ها وِرد ميخوانم که وقتی دستانِ شيرينمان به هم ميرسند
آنقدر دستهايمان را به هم بچسباند که ديگر نتوانی دستانت را از من بگيری...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
که حالا پس از گفتن هر "خداحافظـــ ـی"
نگاه گرمت را به چشمانِ يخ زده ام گره ميزنی...?؟
اين روزها اشک و لبخندهايم بی رنگ اند ...
حتی ديگر کاری از دست تو هم بر نمی آيد ,
اما از دستِ چشمانت ...
نميدانم ...!
طعمــِ "دوستتـــ ــ ـ دارمــ" گفتن هایِ تـــ ــ ـو را نميدهدـ ...