|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
دخترکم بیا امشب چشمانمان را ببندیم و یکدیگر را تصور کنیم.
اینطوری وقتی که برایت نامه مینویسم به تو نزدیک تر می شوم
دخترک زیبایم ، تو زیباترین دختری هستی که چشم هایم
در تمام عمرشان دیده اند. عروسک مامان با صورتی گرد
و پوستی روشن به لطافت و ظرافت گل،
با گونه هایی به سرخی انار و دو چال لپ زیبا،
با موهای گندمی تاب دار ، ابروهای کمانی و چشمانی ...
امان از این چشمان قهوه ای براقت با آن مژه های فر خورده
با بینی کوچک و کوتاه و نوک گردالی و لبانی به سرخی خون
که در کنج ِ لب ِ پایینت درست در سمت چپ آن یک
نشانه ی کوچک لانه کرده. مادر به فدای قد و بالایت،
با آن پاهای سفید و تپلی ات و صدای خش خش پوشکت
موقع راه رفتن های تاتی تاتی ...
.
.
.
چند تا عکس پیدا میشه که همزمان با ثبت عکس
بهتون خیره بوده و با عشق نگاهتون میکرده
بدونین این شگرد مردهاست ...
احساست و دوست داشتنتو بذاری زمین
و با عقلت بیفتی به جان اونی که دوسش داری ؟؟؟
- داری این کار و میکنی دیگه ...
+ مجبورم، مجبورم کردی ...
دلآرام ِ مادر ، همدرد ِ روزهای ِ تنهایی ام ...
مادر جان بعدها که کمی بزرگ تر شدی، به تو
یاد خواهم داد که کجای زندگی ات را بیرحم شوی.
دخترکم هرکجای زندگی ات به دل، مربوط شد
یک تکه بیرحمی کنار بگذار برای روز مبادا ...
.
.
.
آب ریختن هام ، مشت زدن هام
دیر حاضر شدن هام ، اذیت کردن هام ...
آینه بغل ِ سمت ِ راست و دنده ، مال تو
بقیه ش مال من ... :D
دوست داشتن ِ کسی ، کار ِ سختی نیست
اینکه بتونی کسی رو که دوستش داری
کنارت نگه داری کار ِ سختیه ...
تو رو دوست دارم ولی نه بیشتر از خودم ...
فقط 1 فرصت دیگه داری
تا پایان ِ این بازی ِ زندگی ...
قسم به روشنای ِ مهتاب در ظلمات ِ آسمان
قسم به ابرهای سرگردان در آسمان ِ شب
قسم به بادهایی که ابرها را به حرکت در می آورند
و قسم به رقص ِ شاخه ها در باد ...
قسم به عشق و قسم به خالق ِ عشق
قسم به تلخی و شیرینی این موهبت
قسم به دستانش و بند بند ِ انگشتانش
قسم به چشمان ِ سحر آمیزش ...
قسم به قلب ِ اثیری ِ من
قسم به قلب ِ محصور ِ او
قسم به تو ، قسم به او ...
که جنتان ِ من ، چهار گوشه ای سبزآبی ست!
که در آن با چادر ِ سفید ِ گلداری به نماز می ایستم
و با سنگ ِ فیروزه لب به تسبیحت می گشایم ...
و بهشت ِ دیگر ِ من ، چهار ستون ِ تن ِ اوست!
که در میان ِ بازوانش به خوابی ابدی فرو خواهم رفت
و صبحدمان با بوسه ای ، چشمان ِ مرده ام را
جانی دوباره می بخشد ...
میدانی که امروز جمعه بود
جمعه هم بی حوصلگی دارد
دلگیری دارد، بغض دارد ...
گفتن یک "دوستت دارم" خشک و خالی
تسکین ِ بغض های جمعه نمی شود ...
دختر زیبایم با لپ های اناری و چال دارت ...
می خواهم یک چیزی به تو بگویم نمیدانم حرف هایم را
به حساب نصیحت می گذاری و از این گوش می شنوی
و از آن یک در، و یا... بگذریم من وظیفه ی مادری میدانم که
اگر حتی گوش هایت را به دلم نسپاری باز هم بگویم ...
مادر جان آدمکهایی در زندگی ات خواهند بود که
هستند اما نیستند، شاید هم نیستند اما هستند ...
دقیقا نمیدانم فقط میدانم نه هستند که بگویی هستند
و نه نیستند که تکلیفت مشخص شود با خودت ...
چطور بگویم یعنی آن ها فقط به قدر یک "اسم"
در زندگی ات هستند و حتی روی بودنشان هم
نمیتوانی که حساب باز کنی، شک داری به بودنشان ...
دخترکم این آدمکها را حتی اگر خودت با دستان خودت
از زندگی ات خط بزنی باز هم هرازگاهی "اسمشان" می آید
و به تو و حالت گند می زنند ...
.
.
.
ناردونه جان باید اعتراف کنم که "مادر تو یک آدم ترسو است" ...
و فقط ادای آدم های شجاع را در می آورد!
نه که از بلندی، از تاریکی، از رعد و برق، از حیوانات،
یا که حتی از تنهایی و این چیزها بترسد ها نه اصلا،
مادرت فقط و فقط از آدمها می ترسد!
نمی تواند به کسی اعتماد کند، نمی تواند با کسی صمیمی شود
می گوید صمیمیت وابستگی دارد، دل شکستن دارد
مادرت می ترسد از وابستگی، از شکستن حرمت ها
از شکستن دل، از شکسته شدن دلش ...
ناردونه جان مادرت "نمی تواند" هیچ دوستی
برای خودش داشته باشد ولی می گوید که "نمی خواهد" !
"نمی تواند" که صمیمی شود، برای همین هیچ دوستی ندارد ...
دوست دارد ها نه که نداشته باشد، هستند آدمهایی که هستند
ولی دوست نیستند، اما دل مادرت یک دوست واقعی برای
خود خودش می خواهد. ناردونکم مادر فدای خنده های قشنگت
مادرت تنها ترین و ترسو ترین زن، روی این کره ی خاکیست!
تو تنهایش نگذار و به او نزدیک شو، او از نزدیک شدن
و از شکسته شدن دلش بدجور می ترسد ...
آنقدر از شکسته شدن دلش می ترسد که از تنهایی نه ...
اینکه دوستت دارم ولی آویزونت نیستم
خوبه یا بد ...؟
پس آنها را به غیر بهشت نفروشید.
هرکسی تو زندگیش یه راز داره.
میخوام این خونه هم راز ِ من باشه
لطفا این "خونه ی سکوت" رو از من نگیر ...
- میخوام تا آخر عمر برات گل بگیرم ...
وقتی موهات سفید شد، گل سفید بگیرم برات ...
سختت بود بگی ؟
تلفنی اذیت میشی بگی ؟
یا غرورت اجازه نمیده ؟
+ ربطی به غرور نداره ...
- مغروری ...
+ از روز اول نمیدونستی ؟
- حتی برای منم ...؟
+ تا وقتی که دلمو نشکونده بودی نه ...
دلم خوب شد ؟؟؟ خوبش کردی ؟؟؟
باید یاد بگیری موقع عصبانیت هر حرفی رو نزنی،
وگرنه بعدش "دوستت دارم" گفتن فایده نداره ...
عقلتو بگیری دستت و بیرحمانه
راه بیفتی تو زندگیت ...
نمیدونم دقیقا کی و کجا بود که عاشقت شدم!
شاید همون موقع که میخواستی بند کفشمو ببندی.
شاید میون یکی از حرفات، یکی از خنده هات
شاید مابین نگاهات، شایدم میون دستات
دلمو جا گذاشتم ...
تک به تک استخونام ...
رگ به رگ قلبم ...
هنوز توی عاشقی کردن خیلی خامی
و من عاشق ِ این بی تجربگیت شدم ...
بعدا باید یاد بگیری که گفتن از "جای خالی"
شاید اون لحظه اشکمو در بیاره ولی عزیزترت نمیکنه!
بودن و مهربونی هات ِ که تورو از این عزیزتر میکنه.
همیشه بمونی برام عشقم، دوستت دارم ...
برا امتحانای سخت پس دادن
تورو به خودت قسم من و
با نبود عزیزام امتحان نکن ...