|
تـــمام رازھایم را داده ام، خانہ ای گرفتہ ام در سکوتـــ ...
|
مادرت عجله دارد که "تـــ ــ ـو" ,
دانه به دانه ی انگشتهای کوچکت را از ميان مشت هايت بيرون بکشی ,
و با زبانِ شيرينِ کودکانه ات روزی هزار بار اين اعداد را برايم زير و رو کنی ...
اما راستش را بخواهی عزيزکم ميترسم...
ميترسم از روزی که در ميان بازی هایِ کودکانه ات اين اعداد تو را فريب دهند ...
ميترسم از روزی که وقتی دستهايت را بر روی چشمهايت ميگذاری و از يک تا دَه ميشماری ...
وقتی به دَه رسيدی ديگر پيدا نکنی کسی را که از چشمانت پنهان شده ...
ميترسم که هر روز دستانت را بر روی چشمانت بگذاری ,
و از لابلای انگشتانت نگاه کنی که شايد گُمشده ات روزی بيايد ...
ميترسم از آن روزی که در خيابانهای سيل گرفته دنبال رد پايش بگردی ...
مادر جان حق بده که بترسم از اين اعداد لعنتی ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ همان "يک" را بلد باشی برايم کافيست , آن وقت ديگر نه فاصله را ميفهمی و نه رفتن ها را ...
فقط اين "يک" کمی تنهايـــ ــ ـی دارد , که تنهايـــ ــ ـی درد ـَش از رفتنـــ ــ ـ کمتر است ...
در ميان چشمانمـــ ــ ـ به دنبال نگاهـــ ــ ـ "تـــ ــ ـو" ...
در ميان فريادهايمـــ ــ ـ به دنبال دوستتـــ دارمـــ ــ ـ های "تـــ ــ ـو" ...
در ميان دلتنگی هايمـــ ــ ـ به دنبال خودِ "تـــ ــ ـو" می گردمـ ...
اما نميدانم در ميان اين نوشتهـــ ــ ـها به دنبال چهـ ,
حيرانـــ ــ ـ و سرگردانـــ ــ ـ مانده ام ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ دَرد دارد لالايـــ ــ ـی هر شبت بغضـــ ــ ـ باشد و نوازشـــ ــ ـی که ميخواهد خوابت کند اشکـــ ــ ـ ...
به "منـــ ــ ـ" نزديکی اما از "منـــ ــ ـ" دور ...
شايد هم از "منـــ ــ ـ" دوری اما به "منـــ ــ ـ" نزديک ...
می بينی ...!!!
هنوز هم فاصلهـ ـها را خوب ياد نگرفته ام ,
حتی فاصلهـ ی بين دور تا نزديک را نميدانم ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
.
.
همان دستی که امتداد انگشتانش به اين قلبـــ ــ ـ ِ پوچـــ ــ ـ ميرسد را ميگيری که چه شود ...؟
ميخواهی با معجزه ی دستانـــ ـَت قلبی را تسخير کنی ...؟
ميخواهی چنبره بزنی بر قلبم ...؟
نکند ميخواهی قدرت دستانت را به رُخـــ ـَم بکشی ...؟
شايد هم ميخواهی به "منـــ ــ ـ ِ" بی اطمينان , اطمينان دهی به بودنـــ ـَت در کنارم ...؟
خودت بگو دستانـــ ــ ـَم را ميگيری که چهـ شود...؟
.
.
.
مادرت تمامِ خنده هايش را برایِ "تـــ ــ ـو" نذر کرده...
که چنگالِ زهر آلود هيچ بغضی به گلويت نرسد...
که خدا نياورد روزی را که ميان خنده هايت يکباره بودن کسی را کَم بيآوری...
و تمام وجودت تمنای بودنش را کند...
مادرت تمام بغض هايی را که قرار است به سُراغت بيايد رُبود...
و خنده هايش را جايشان برايت نگه داشته که تو فقط بخندی دخترکم...
پس بغضـــ ــ ـ نکن...
بخند نفس مامان...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هيچ يک از اين روزها جمعهـ نيست...
حتی اين جمعهـ ها هم , جمعهـ بودنشان را نقض ميکنند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ باز هم "تـــ ــ ـو" رفته ای و "منـــ ــ ـ" به اين جمعهـ و غروبـــ ــ ـَش مشکوکمـ ...
مَتروکِهــ ی کُنجـــ ــ ـ گلــ ـويم می نشينم...
خيره به جايی سکوت ميکنم...
سپس با بی رحمی تمام تک به تک بغضـــ ــ ـها و
ضجهـ زدن هایِ بـــ ـی صدایِ فريـــ ــ ـادهايمــ را ميشمارم...
و با صدای بلند به سکوتـــ ــ ـهایِ احمقانه ـشان ميخندم...
فريـــ ــ ـادهایِ احمق نمی دانند امشب شبـــ ــ ـ ِ آخـــ ــ ـر است...
آخر امشب ميخواهم در همين مَتروکِهــ "منـــ ــ ـ" و فريـــ ــ ـادهايشــ را بـــ ـی صدا دار بزنمــ ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ امشب ميخواهم انگشتانم را ميان گيسوان فريادهايم مشت کنم,
و کِشان کُشان و بی توجه به ناله هايشان آن ها را به مَتروکِهــ ای کُنجـــ ــ ـ گلــ ـويم ببرم...
+ بغض هايم تب کرده اند ,هذيان می گويند...
آن "تـــ ــ ـو" , "منـــ ــ ـ" نيستم ...؟
اين شباهت همه را فريبـــ ــ ـ ميدهد حتی دوربين ها را ...
.
.
.
عنکبوت ها بر دَرِ همه ی خانه های شهر تار تنيده بودند ...
خانه ها و آدمکهای اين شهر همه خاکستری شده بودند ...
ديگر صدای کوبه ی درهای قديمی شنيده نميشد ...
و از گُل ميخ های آن ها هم خبری نبود ...
نه خانه ها منتظر خنده های کودکان بودند ...
و نه دَرهايشان ديگر توقع باز شدن داشتند ...
آدمکها هم مانند مجسمه های سنگیِ ميدان هایِ شهر شده بودند ...
و جای قلبـــ ــ ـهايشان هم از تکه سنگی پر شده بود ...
نه اشکی داشتند و نه احساسی ...
همه چيز رنگ باخته بود ...
درست مانند فيلم سياه و سفيد قديمی که ...
دکمه ی (Pause) آن را فشرده باشند ...
"منـــ ــ ـ" خَســـ ــ ـتهـ ام ...
و ميخواهم باز هم چشمانم را ببندم و وقتی چشمانم را باز کنم ...
که همه چيز عوض شده باشد , آدمکها جور ديگر باشند و قلبـــ ــ ـهايشان ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ انگار اين "منـــ ــ ـ ِ" بی رحم هزار سال بود که اين دو تيله ی شيشه ایِ قهوه ای رنگ را در ميان پلک هايم به اسارت گرفته بود ...
حالا که آنها آزاد شده اند اين "منـــ ــ ـ" است که خَســـ ــ ـتهـ است ...
(از خانهـ ی بلوریِ ماهـــ ــ ـی ها , ديگر صدایِ آبـــ ــ ـ نـ ـمی آمد) ...
.
.
.
.
.
.
از ترس اينکه مبادا باز هم...
چهره ی آشنایِ اين " منـــ ــ ـ ِ" غريبه...
نبودنـــ ـَت را به رخِ تنـــ ــ ـهايی ام بکشد...
تا با لبخندهای مصنوعی ات , دوربين ها را فريبـــ ــ ـ دهی ...
حالا من ماندم و عکس هايی که لبخندهایِ دروغينش اينبار مرا فريبـــ ــ ـ می دهد ...
که ببارانم ستاره هایِ بی سویِ مُرده ام را بر اين کوير ...
اگر سالها بعد خواهر و برادرت ميخواستند تو را در تنهايی ات جا بگذارند و بروند...
نمی گويم ناراحت نباش , نمی گويم گريه نکن...
اما تو هم به قدر آن ها بغض کن...
تو هم به قدر آن ها مدام آب بخور که بتوانی بغض هايت را تا شب حبس کنی...
تو هم به قدر آن ها فشار چنگال های زهر آلود بغض را بر گلويت تحمل کن...
تو هم به قدر آن ها شب تا صبح را بيدار باش و پنهانی اشک بريز...
تو هم به قدر آن ها دلتنگی و تنهايی و فريادها و اشک هايت را پنهان کن...
تو هم به قدر آن ها روزه ی سکوت بگير...
دلبرکم...
اگر زيادی خودت را اذيت کنی خدايی نکرده دِق ميکنی مادر جان...